تبليغاتX
tanha.dar.oj

tanha.dar.oj

adabi


فروغ فرخزاد مانند بسیاری از زنان آگاه و شعورمند که به وضعیت انسانی و زن/ مادری خود در جهان امروز وقوف کامل داشته و دارند، در بحرانی سخت دردناک مابین "سنت" و " مدرنیزم" قرار داشت.

فروغ در حصار زندگی تحمیلی، در آغاز ناگزیر از حرکت مسیر جریان سنت در جامعه ی خود است. او با گذشت زمان و بر خورد با مشکلات و معضلاتی که در اثر آگاهی و رشد اندیشه و انقلاب درونی خود با آنها روبه رو می شود ناگزیر چه بگوییم آگاهانه و چه بگوییم نا آگاهانه، در تعارض و تقابل با آنها قرار می گیردو دیگر نمی تواند به گونه ی خنثی عمل کند و آنچه را بر او می گذرد چشم و گوش بسته بپذیرد. بنا براین، او ناچار نسبت به وضعیت خودش اعتراض می کند.


ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 11:40 توسط hedye |


کشف يک وال بزرگ در بيابانهاى مصر!!!!!
شايد اين خبر براى شما تعجب برانگيز باشد که آيا در مصر وال وجود دارد بله چنين چيزى صحت دارد.. بيابانهاى وادى هتيان زمانى در زير اب بود و در ان حيوانات غول پيکرى مثل وال زندگى ميکرد . اخيرا دانشمندان فسيل يک وال را بنام باسيلوساروس که 50 فوت حدود18 متر طول داشت و متعلق به 40 ميليون سال پيش بود کشف کرده اند . دانشمندان قصد دارند اين فسيلرا به ميشيگان مرکز ديرينه شناسى دنيا ببرند و بعد از تحقيقات کامل مجددا به مصر برگردانند .دندانهاى اين جانور دريائى بسيار تيز و صيد ان ماهيهاى عظيم الجثه و کوسه بوده است و بى شباهت با والهاى امروزى نيست.
ینی: یک نهنگ منقرض شده که وجود پاهی عقبی در ان بیانگر وجود ارتباط بین نهنگ های زنده ی امروزی و اجداد خشکی زی انها ست.

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 11:27 توسط hedye |


بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
 و باتمام افق های باز نسبت داشت
 و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید
صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود
 و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد
 و دست هاش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
 برای اینه تفسیر کرد
 و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود
و او به سبک درخت
میان عافیت نور منتشر می شد
 همیشه کودکی باد را صدا می کرد
همیشه رشته صحبت را
به چفت آب گره می زد
برای ما یک شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه سطح خک دست کشیدیم
و مثل یک لهجه یک سطل آب تازه شدیم
و بارها دیدیم
که با چه قدر سبد
 برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت
ولی نشد
 که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
 و رفت تا لب هیچ
 و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
 که ما میان پریشانی تلفظ درها
 رای خوردن یک سیب
چه قدر تنها ماندیم
 

سهراب

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 11:22 توسط hedye |


salam manaz nader enrahimi sher mikham age kasi dare vasak bezar tnx

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 11:21 توسط hedye |


به استناد از فروغ:
آه...آری...این منم...اما چه سود
"او"که در من بود دیگر نیست نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار
"او"که در من بود آخر کیست کیست؟

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 14:56 توسط hedye |


صبح است و من در بستر گرم خویش آرام گرفته ام
او میرود ، بی آنکه نگاهمان یکدیگر را جستجو کند
او میرود ؛ من در افکار خویش و او سرگرم کار خود
تلاشش به تکه نانی بدل میشود که شب با بی تفاوتی در دهانم خورد می شوند
شب می آید و او هم
او خسته از کار خود
و من خسته از افکار خود
سلامی سرد و از روی عادت
بی آنکه نگاهمان یکدیگر را احساس کند
من در او چیزی میجویم
چیزی را که شاید او هم در من بجوید
سفره گسترده لقمه در دست
اما سرد سرد ...

اینجا همیشه سرد است

و من باز انتظار میکشم....
انتظار کلامی گرم و مهربان
اما او نان گرم نشانم میدهد
و باز سرد سرد ...

اینجا همیشه سرد است

در او چیزی را میجویم
اما نمی یابم
او نمیداند
و نمیفهمد
و نمیبیند
و نمیشنود
و نمیپوید
و باز سرد سرد ...

اینجا همیشه سرد است

هوا سرد است و بسترم گرم
بسترم گرم از رویاهای شیرین و محال
نگاهش سرد است
دستانش سرد است
کلامش سرد است
چرا که همه گرمی وجودش
در همان تکه نان جا مانده است
و من تکه نان را فرو بردم و
دیگر هیچ نیست
و باز سرد است
سرد سرد ...

اینجا همیشه سرد است

گناه از کیست؟

از من که میجویم؟
از او که نمیبیند ؟
از من که دستان نوازشگرش را دل دل میکنم؟
از او که نمیشنود؟
از من که گرمی کلامش را می خواهم؟
از او که نمیفهمد؟
و در بستر خویش
اشک یاریم می کند
برای همه تلاشهایی که کردم
در او جستجو کردم
و دریافتم که همه معنای او
در همان تکه نانیست که
گرم فرو بردم
در یک روز سرد زمستانی
اینجا همیشه زمستان نخواهد ماند ...

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 9:46 توسط hedye |


دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو ‏خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در ‏سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی ‏از هیجان لــرزید. خط اولی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ‎ .‎
من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار ‏یک نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت‎.‎
خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت‎.‎
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تکرار ‏کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند‎.‎
دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه‎ .‎
خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: ‏شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره ‏زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و ‏دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی ‏آرام گرفت. و اندوهنک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط ‏شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها ‏گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، ‏از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ‎.....‎
سالها گذشت ؛
و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ ‏فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت: ‏بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر ‏دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی ‏درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با ‏یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس ‏گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی ‏است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با ‏هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده ‏اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است‎.‎
و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در ‏دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. ‏و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. ‏‏«آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی ‏معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم ‏برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند‎.‎
یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد.خط ‏اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم‎.‎
خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی ‏گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست ‏نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد‎.‎
و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام ‏پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید‏‎

داستان دو خط
 نوشته: خانم نرگس آبيار
 انتشارات:  پژوهه  سال 1383 .‎

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 9:23 توسط hedye |


chand vaght pish nader ebrahimi fot kard kheili narahat shodam

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 9:21 توسط hedye |


khodayish hal mikonin hochki 2 emtahan a up nemikone joz man

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 10:28 توسط hedye |


هی فلانی

زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک
آن هم ازدست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جزبا او نمیخواهی!
من به گمانم زندگی باید همین باشد
آه....آه،اما
او چرااین را نمیداند؟
او چرا اینقدر غافل است از من؟
من نمی دانم چرا طاووس من
این رانمی داند که دل من هم دل است آخر
سنگ و آهن نیست

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 10:15 توسط hedye |


گنه کردم گناهی پر ز لذت
درآغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و آهنین بود
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
گنه کردم چشم پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش
 در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
 ز اندوه دل دیوانه رستم
فروخواندم به گوشش قصه عشق
ترا می خواهم ای جانانه من
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
 ترا ای عاشق دیوانه من
هوس در دیدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
 بروی سینه اش مستانه لرزید
گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه کردم
در آن خلوتگه تاریک و خاموش

                                                               فروغ

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 11:2 توسط hedye |


روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز میگفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت
باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه عاصی
در درونم هایهو می کرد
مشت بر دیوارها میکوفت
روزنی را جستجو می کرد
در درونم راه میپیمود
همچو روحی در شبستانی
 بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی
می شنیدم نیمه شب در خواب
هایهای گریه هایش را
در صدایم گوش میکردم
درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش
 از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم نمی دانی
بانگ او آن بانگ لرزان بود
کز جهانی دور بر میخاست
لیک درمن تا که می پیچید
مرده ای از گور بر می خاست
مرده ای کز پیکرش می ریخت
عطر شور انگیز شب بوها
 قلب من در سینه می لرزید
مثل قلب بچه آهو ها
در سیاهی پیش می آمد
جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزدیکتر میشد
ورطه تاریک لذت بود
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام آرام
می گذشت از مرز دنیا ها
باز تصویری غبار آلود
زان شب کوچک  ‚ شب میعاد
زان اطاق سکت سرشار
از سعادت های بی بنیاد
در سیاهی دستهای من
می شکفت از حس دستانش
شکل سرگردانی من بود
بوی غم می داد چشمانش
ریشه هامان در سیاهی ها
قلب هامان میوه های نور
یکدیگر را سیر میکردیم
با بهار باغهای دور
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویا ها
زورق اندیشه ام آرام
میگذشت از مرز دنیا ها
روزها رفتند و من دیگر
خود نمیدانم کدامینم
آن مغرور سر سخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم ؟
بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او اید
عاقبت روزی به دیدارم

                                                           فروغ

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 10:58 توسط hedye |


از دستهای گرم تو
کودکان توامان آغوش خویش
سخن ها می توانم گفت
غم نان اگر بگذارد.
نغمه در نغمه درافکنده
ای مسیح مادر، ای خورشید!
از مهربانی بی دریغ جانت
با چنگ تمامی ناپذیر تو سرودها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.
***
رنگ ها در رنگ ها دویده،
ای مسیح مادر ، ای خورشید!
از مهربانی بی دریغ جانت
با چنگ تمامی نا پذیر تو سرودها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.
***
چشمه ساری در دل و
آبشاری در کف،
آفتابی در نگاه و
فرشته ای در پیراهن
از انسانی که توئی
قصه ها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.

                                                                   شاملو

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 10:55 توسط hedye |


از بعضی ماجراجویی های عاشقانه باید دوری كرد كسی كه فرق عشق و هوس را نداند و آن دو را از هم تفكیك نكند در چاه یا چاله بدی خواهد افتاد و باید هرچه زودتر او را نجات داد.

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 16:41 توسط hedye |


man hamejoore tabadol e link payam like u

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 14:42 توسط hedye |


در حاشیه یکی از پارکهای بزرگ شهر
در خیابان امیر آباد
 مجسمه ی مردی ست شاید از برنز یا فلز دیگر
 که روی یک صندلی سنگی نشسته است و به پارک نگاه می کند
 او بسیار طبیعی ست
 و کمی هم خسته
 او را طوری ساخته اند
 که خم به ابرو نمی آورد
او را طوری ساخته اند
که درد را حس نمی کند
 او را طوری ساخته اند
 که ظاهرا
چیزی نمی شنود
 چیزی نمی بیند
 چیزی نمی گوید
 و هیچ آرزویی و غصه یی ندارد
 او را دقیقا برای کنار پارک خوشبخت ساخته اند
در زمستان گذشته
من با این مجسمه دوست شدم
چرا که هر روز صبح زود برای ورزش به این پارک می رفتم
چرا که می توانستم گهگاه چند کلمه یی با او درد دل کنم
به رازداری او مطمئن بودم
و او را به چشم سنگ صبور قصه ها نگاه می کردم
من در زمستان گذشته
بعد از اینکه با مجسمه دوست شدم
 هفت و شاید هم هشت روز با او درددل کردم
فقط هفت یا هشت روز
و در آخرین روزی که با او درددل کردم
ناگهان ترکید
با صدایی وحشتنک
و من خیلی تعجب کردم
البته نه برای اینکه مجسمه ترکید ....
***
حالا چند جای مجسمه را وصله پینه کرده اند
و به من هم گفته اند کنار آن مجسمه ننشینم
یعنی نوشته اند : دست نزنید ‚ تازه تعمیر است
من هنوز هم متعجبم
 و گمان می کنم
تا روزی که بمیرم
متعجب باقی بمانم
البته نه برای اینکه مجسمه ترکید
 

از کتاب در حد توانستن
شعر گونه هایی از نادر ابراهیمی

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 14:32 توسط hedye |


ای شما !
ای تمام عاشقان ِ هر کجا !
از شما سوال می کنم :
نام یک نفر غریبه را
در شمار نامهایتان اضافه می کنید ؟
یک نفر که تا کنون
ردپای خویش را
لحن مبهم صدای خویش را
شاعر سروده های خویش را نمی شناخت
گرچه بارها و بارها
نام این هزار نام را
از زبان این و آن شنیده بود
یک نفر که تا همین دو روز پیش
منکر نیاز گنگ سنگ بود
گریه ی گیاه را نمی سرود
آه را نمی سرود
شعر شانه های بی پناه را
حرمت نگاه بی گناه را
و سکوت یک سلام
در میان راه را نمی سرود
نیمه های شب
نبض ماه را نمی گرفت
وزهای چارشنبه سعت چهار
بارها شماره های اشتباه را نمی گرفت
ای شما !
ای تمام نامهای هر کجا !
زیر سایبان دستهای خویش
جای کوچکی به این غریب بی پناه می دهید ؟
این دل نجیب را
این لجوج دیر باور عجیب را
در میان خویش
راه می دهید ؟
 

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 14:25 توسط hedye |


رنگي كنار شب
بي حرف مرده است.
مرغي سياه آمده از راه هاي دور
مي خواند از بلندي بام شب شكست.
سر مست فتح آمده از راه
اين مرغ غم پرست.

در اين شكست رنگ
از هم گسسته رشتة هر آهنگ.
تنها صداي مرغك بي باك
گوش سكوت ساده مي آرايد
با گوشوار پژواك.

مرغ سياه آمده از راه هاي دور
بنشسته روي بام بلند شب شكست
چون سنگ، بي تكان.
لغزانده چشم را
بر شكل هاي درهم پندارش.
خوابي شگفت مي دهد آزارش:
گل هاي رنگ سر زده از خاك هاي شب.
در جاده هاي عطر
پاي نسيم مانده ز رفتار.
هر دم پي فريبي، اين مرغ غم پرست
نقشي كشد به ياري منقار.

بندي گسسته است.
خوابي شكسته است.
رؤياي سرزمين
افسانة شكفتن گل هاي رنگ را
از ياد برده است.
بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد:
رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 16:46 توسط hedye |



 



Design by : Night Skin